آذر ۹۲

فیس‌بوک پیشنهاد داده باهاش دوست شوم. عکسش آن گوشه است که دارد می‌خندد. می‌روم باقی عکس‌هایش را هم نگاه می‌کنم. توی همه‌شان دارد می‌خندد. دیگر لازم نیست نگران باشم که اگر بروم سمتش حالم بد شود. دور شده‌ام از همه‌چیز. از همه آن چیزها. آن‌قدر که دیگر نمی‌توانند رویم تأثیر بگذارند. آن‌قدر دور شدم که آخر شد که نترسم از انقلاب‌های وحشتناک حالم، و باز هم نفهمیدم بخشیدن یعنی چه. بخشیدن کاری قرار بود باشد انگار. من هیچ کار نکردم، زمان گذشت، من دور شدم، دیگر ناآرام نیستم. یعنی بخشیده‌ام؟ نمی‌دانم. هیچ‌وقت نفهمم شاید.
با خودم فکر می‌کنم به او هم پیشنهاد می‌دهد با من دوست شود؟ چه حالی می‌شود یعنی؟ بدحال می‌شود. حتماً بدحال می‌شود. احساس می‌کنم هر لحظه‌ای از عمرش باشد، کافی است یک آن از دلش بگذرم، می‌توانم لبخندش را بخشکانم. خاطره من موشی است که زیر زندگی آرامش این‌ور و آن‌ور می‌رود. زندگی‌اش آرام است؟ این‌طور است انگار. این‌طور به نظر می‌رسد: عکس‌ها می‌خندند، جمله‌ها خوشحالند... بادهای زندگی‌اش خوابیده‌اند. همان‌ها که آن موقع که طوفانی بودند توی زندگی من هم زوزه کشیده بودند و سد راه فرار من را خراب کرده بودند، و من از فرصت استفاده کرده بودم، و دویده بودم و دویده بودم و دویده بودم... و الآن رسیده‌ام این‌جا، این‌جا، این بالا که آرام است و باد نمی‌آید، و من آن‌قدر دورم که می‌توانم زندگی او را آن پایین تماشا کنم که آرام است و دلم نخواهد از این قدرتی که دارم استفاده کنم، که دلم نخواهد خاطره‌ام دیوارهای زندگی آرامش را بجود تا فرو بریزد.
من ممنونم. پرنده‌ای هستم که اگر دستی سنگی بیاندازد ممنون می‌شوم که من را از عذاب ماندن رها کرده. که من خودم طاقت ندارم تپش‌های قبلم، هر ثانیه بدنم را بلرزاند، وقتی بناست که بنشینم لب دیوار و دستی را تماشا کنم که به پرهایم کشیده می‌شود. من را برمانند، من آوازخوانان می‌پرم.

نمی‌دانم بعدها هم همین‌طور ممنون خواهم بود یا نه. آن موقع که این بافته‌ای که خوابش را دیده‌ام برای خودم، و هر شب با اصرار از دلم می‌خواهم که آرام باشد – طفلک من –  و بپذیرد، بافته شده باشد. آن موقع که جشن تولد چهل سالگی‌ام را همین‌طور جشن بگیرم که امروز بیست‌ونه سالگی را: یک تکه شکلات تلخ بردارم و یک لیوان چایی، و بنشینم به درخت‌های زرد و نارنجی نگاه کنم و صدای باد را گوش کنم و جرعه جرعه تمام تمناهایم را فرو دهم. نمی‌دانم آن موقع هم ممنون خواهم بود؟ آن موقع که دیگر برگشتن سخت است. آن موقع که فرار دست سبکی نیست که زنجیر از پایم باز کند. آن موقع که دیگر فرار کردن وعده فرارهای بیشتر – و خدا را چه دیدی، آرزوی نازک و محو ماندنی شاید – در خودش ندارد. نمی‌دانم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر