مینوتور! های مینوتور! از این طرف! آآی مینوتور!

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389 ساعت 17:44 شماره پست: 128


     
    بچه که بودم، زیاد توی فرهنگ لغت می‌چریدم. می‌رفتم که معنی یک لغت را پیدا کنم، توی شرح آن لغت یا سر راه پیدا کردنش به یک کلمه دیگر برمی‌خوردم و می‌رفتم آن را نگاه می‌کردم و بعد باز دوباره یک کلمه دیگر. همین‌طوری اوقاتم می‌گذشت. توی خانه‌مان یک دوره فرهنگ معین داشتیم. من آن اول‌ها ترجیح می‌دادم هر لغتی را که می‌خواهم، بروم توی دو جلد آخرش ببینم: الف-ع و غ-ی. نمی‌دانستم اعلام یعنی چه و فکر می‌کردم این دو جلد خلاصه آن چهار جلد اول است. مخصوصاً اگر لغتی که می‌خواستم ببینم با حروف آخر الفبا شروع می‌شد، چون سردرنمی‌آوردم آن عنوان‌بندی‌های عجیب جلدهای سوم و چهارم یعنی چه: ک-معلومه، معلی-ییلاق. خب البته کلمه‌ای که دنبالش بودم توی آن دو جلد پیدا نمی‌شد، ولی عوضش کلی چیز جالب‌تر و بهتر برای چریدن آن‌جا بود. پر اسم آدم‌ها و سرگذشت‌ها و قصه‌ها. پر عکس مجسمه و نقاشی آدم‌ها.
بعضی‌هایشان بیشتر یادم مانده. آن‌قدر رفته‌اند توی ذهنم و محکم آن‌جا جا خوش کرده‌اند که خودم تعجب می‌کنم. مخصوصاً که آن موقع‌ها نمی‌فهمیدم که کدامشان است که برایم جالب‌تر است، کدامشان است که بیشتر توجهم را جلب می‌کند.

     یاد مینوتور افتاده‌ام الآن. من همان سال‌ها دیده بودمش. تا همین چند روز پیش هم که یک‌باره آمد وسط ذهنم و رفتم سراغش چشمم نیافتاده بود بهش. درست یادم نیست چه فکری می‌کردم آن موقع که خوانده بودمش. منِ بچه هشت، نه ساله چه می‌دانسته‌ام «همخوابگی پازیفائه با یک گاو وحشی» یعنی چه؟ ولی با شناختی که از خودم دارم می‌دانم این‌جایش نه کنجکاوی‌ام را تحریک کرده، نه سؤالی ایجاد کرده برایم و نه حتی توجهم را جلب کرده (کلاً کنج‌ها هیچ میل کاویدنی در من برنمی‌انگیزند). یادم هست که بیشتر ناراحت بودم که مینوس چرا بیچاره بی‌گناه را زندانی کرده. (الآن به نظرم طبیعی می‌رسد. من هم اگر زن داشته باشم و زنم یک موجودی بزاید با سر گاو، یک جایی گم‌وگورش می‌کنم که چشمم بهش نیافتد.) و بعد هم این که تزه‌ئوس چرا زبان‌بسته را کشت. نمی‌فهمیدم چرا این همه خصومت با این بیچاره وحشی بی‌تقصیر. و یادم هست که تصویر مینوتور می‌آمد پیش چشمم توی آن زندان وحشتناکی که تویش بوده. به چشمم یک جورهایی مثل غار می‌آمد زندانه: باریک، تاریک، پرپیچ‌وخم، یک کمی هم مرطوب، جا‌به‌جا هم مشعل‌هایی به دیوار. و مینوتور را می‌دیدم که توی این راه‌ها می‌رود و به هیچ‌جایی نمی‌رسد و هر دفعه سر از جای قبلی‌اش درمی‌آورد؛ گاهی می‌نشیند خیره می‌شود به روبه‌رویش با یک نگاه بی‌معنی حیوانی و گاهی با عصبانیت و جنون سر می‌کوبد به دیوارهای زندان، با یک جور خشم گنگ حیوانی مستأصل، با یک جور زوزه بی‌معنی دردناک.


     چه شده یاد مینوتور افتاده‌ام؟ حس کرده‌ام مینوتورم. حس کرده‌ام توی پیچ و خم‌های تاریک درون خودم گم شده‌ام. یک باره درونم جای تاریک و نافهمیدنی به چشمم آمده که بی‌گناه افتاده‌ام تویش... نه فقط خودم. که همه‌مان.

     
    پی‌نوشت: وسوسه می‌شوم که تمثیل را فراخ‌تر کنم و به گاو و آدم هم بکشانمش.  به این که یک والدمان که یک گاو وحشی است و آن یکی که ملکه، این‌طور گیج و سرگردانمان کرده. حتی می‌توانم گاوه و ملکه‌هه را به اید و سوپراگو هم برسانم و یک متن فرویدی خوشگل تحویل بدهم. حوصله مسخره‌بازی ندارم واقعاً.

     پی‌نوشت: استعداد نابی دارم برای قلم‌به‌دستِمزدور بودن. یک تئوری را نصفه‌نیمه‌ بدهید دستم، بگویید برو بخوانش، سعی کن در راستایش یک سری مطلب بنویسی از نظر ارزش و محتوا در حد «اِ! چه جالب!». ناخلف باشم اگر هفته بعدش با سیصد صفحه کامل تایپ شده برنگردم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر